سيد محمد باقر برقعى
3878
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ياد تا در انديشهء من نقش تو جان مىگيرد * وسعت جان من آن لحظه جهان مىگيرد ياد رخسار تو از خاطر من چون گذرد * بوى گُل خانهء دل را به ميان مىگيرد نالهء مرغ سحر نيست براى گل سرخ * مدح ليلاى مرا ورد زبان مىگيرد با تو در آتش دوزخ نزنم دم ز عذاب * بىتو امّا دلم از باغ جنان مىگيرد مدّعى بىخبر از جلوهء معشوقهء ماست * كز سرابى خبر از آب روان مىگيرد برنخيزد ز در خانهء عشقش هرگز * هركه در كوچهء معشوقه مكان مىگيرد مى بىغش بده اى ساقى گلچهره كه دل * امشب از دشت جنون نام و نشان مىگيرد روز ديدار ندانم چه كند با دل ما * آنكه يادش ز « وفا » تابوتوان مىگيرد يار در آيينه جمال گل كه در آيينهء بهار افتاد * به يك تبسم ساقى از اين قرار افتاد سرود عشق تو را هر ستاره مىخواند * به عشق روى تو سرگشتهء مدار افتاد حديث زلف تو را بر زبان كند جارى * هرآن زمان كه صبا در بنفشهزار افتاد سحر كه غنچه برون شد به غمزه از خلوت * هزار ولوله در نغمهء هَزار افتاد به شاخه بلبل شيدا سحر صلا در داد * بيا كه پرده ز رخسارهاش كنار افتاد منم چو مور و دل بينوا نمىداند * گذار باز كجا بر چنين شكار افتاد درون خانهء دل تا درآمدى اى دوست * دلم به ذكر أنا الحق به ياد دار افتاد غبار خاطر ما را به مى ببر ساقى * كه از فراق تو بر خاطرم غبار افتاد « وفا » به ديدن مجموعهاى از اين گلها * به ياد روى دلانگيز آن نگار افتاد راز پنهان يكى را دوست مىدارم ولى افسوس ، او هرگز نمىداند نگاهش مىكنم شايد ، بخواند راز پنهانم كه او را دوست مىدارم